سالها بود که از قلم زدن دور افتاده بودم. چنان بود که گويی با با کاغذ و قلم بيگانه ام که از آغاز نبوده ام. سالها قبل که جوانتر بودم ٬ شور و ذوقی بود و شعله ای برای نوشتن. حالتم اکنون چون نوازنده ای است که سازش را به دست گرفته و زخمه ای بر آن می زند ولی در پس هر ضربه اش لرزشی است و در طنین هر آهنگش لغزشی.
بزرگترین غبن این سالهای بی قلمی انباشتن هر حکایتی در سینه بوده. چنان بود که نالیدن از جداییهایم را به فراموشی سپردم و نون والقلم را از یاد بردم. این بار عزم کرده ام که تبلور هر اندیشه و هر نگاهم زخمه ای باشد بر این سیاه دفتر. باشد که هر زخمه ام سوسویی باشد روشنگر راهی که معبودم بر من پسندیده که خود خسی بیش نیستم که به میعادش می روم و سخت محتاج هر کورسویی.
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 22:20 توسط الطور
|