زبان آدمی از شگرفترین آفرینشهای خداوند است. گاهی سرخ است و سر سبز بر باد می دهد. گاهی شیرین است و مرهم بر دل زخم دیده می نهد. گاهی تند می شود و پرخاش می گوید و گاهی هم به قول مولوی همچون سوسنان خاموش می شود.
گاهي زبان چنان برنده مي شود که به قول دهلوی تیغ در برابر آتشش چو آب می شود:
تیغ خوش و تیغ زبان ناخوش است تیغ چو آبست و زبان آتش است
گاهی هم آتش زبان چنان تند است که تلاش می کند حتی نور خدا را کم سو کند (سوره ۶۱ آیه ۸) ولی خدا نور خود را کامل می کند.
بارها شده که در مواجه با تیغ زبان در دو راهی انتخاب ایستاده ایم. آیا باید جواب تیغ را با تیغ داد و یا آرام بگذشت و تیغ زبان را با لطافت سکوت مدارا کرد. اینجاست که باید از قرآن شنید و از روان انبیا راه و روش آموخت. باید که هر تندی را با سخنی نغز لطیف کرد. باید که هر درشتی را با نرمی مدارا کرد و تیغ زبان نا اهلان را در نیام فرو برد. اگر مدارا کارگر نبود باید صبر کرد و شکیبایی پیشه کرد. باید گذشت و به خدا توکل کرد. چرا که یاری خدا می آید و نور خدا را نتوان خاموش کرد (سوره ۶ آیه ۳۴).
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 21:23 توسط الطور
|
چندی بود که گذرم بر دیار شعر نیفتاده بود. گرچه هرگز غریبه نبوده ام لیکن در سالهای اخیر هم کم از آن گریزان نبوده ام. امروز هوسی بود و اشتیاقی تا دوباره درون دل را به نوازه شعر صیقلی دهم. قرعه افتاد به نیما یوشیج و این شعر که:
می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند
بی اختیار غمی در دلم جوانه کرد و یادآور شد که چرا از شعر گریزان بوده ام. کلمات سخت زیبایند ولی غم و درماندگی نیما در این شعر شاید تنها کورسویی باشد بر سر رهگذران ولی نه هرگز راهنمایی برای جویندگان. با عشق باید نوشت و با امید باید نوشت. چشمها را باید شست ٬ جور دیگر باید دید و جور دیگر باید نوشت.
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 14:21 توسط الطور
|
سالها بود که از قلم زدن دور افتاده بودم. چنان بود که گويی با با کاغذ و قلم بيگانه ام که از آغاز نبوده ام. سالها قبل که جوانتر بودم ٬ شور و ذوقی بود و شعله ای برای نوشتن. حالتم اکنون چون نوازنده ای است که سازش را به دست گرفته و زخمه ای بر آن می زند ولی در پس هر ضربه اش لرزشی است و در طنین هر آهنگش لغزشی.
بزرگترین غبن این سالهای بی قلمی انباشتن هر حکایتی در سینه بوده. چنان بود که نالیدن از جداییهایم را به فراموشی سپردم و نون والقلم را از یاد بردم. این بار عزم کرده ام که تبلور هر اندیشه و هر نگاهم زخمه ای باشد بر این سیاه دفتر. باشد که هر زخمه ام سوسویی باشد روشنگر راهی که معبودم بر من پسندیده که خود خسی بیش نیستم که به میعادش می روم و سخت محتاج هر کورسویی.
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 22:20 توسط الطور
|